تبليغاتX
سکوت یخزده
Some Where To Get Rid Of All That Is Inside Your Head, Driving You Mad
 استقلال :)


و بالاخره بعد از چهار سال نوشتن، مستقل شدم http://miriaam.com/



|+| نوشته شده توسط میریام در بیست و نهم مهر 1388  |
 تو ممکن است فراموش کنی


تو ممکن است فراموش کنی

اما

بگذار این را بگویم

روزی

کسی

به یاد ما خواهد افتاد

سافو


|+| نوشته شده توسط میریام در هشتم مهر 1388  |
 حق انتخاب


اهمیت قائل شدن برای آرامش خودت، اینکه بخواهی شب ها وقتی پلک روی هم می گذاری خوابت مشوش نباشد اشکالی که ندارد هیچ، خیلی هم خوب است. اینکه بخواهی با آدمهایی باشی که راه و مرام تو را قبول دارند و با تو هم مسیرند طبیعی است.

اما اگر برای به دست آوردن همراهی اشان حق انتخاب را از آنها بگیری، واقعیت را درباره خودت و زندگی ات پنهان کنی و عامدانه باعث شوی چیزی را باور کنند که می دانی حقیقت ندارد نفرت انگیز است.  

به اندازه کافی توی این زندگی حق انتخاب از ما گرفته می شود، نیازی نیست خودمان هم این بلا را سر دیگران بیاوریم.



|+| نوشته شده توسط میریام در پنجم مهر 1388  |
 نه فقط بخاطر گذشتن


چند روز پیش داشتم با دوست عزیزی درباره ماه های اخیر صحبت می کردم. نه درباره اتفاق ها، که درباره خودم. درباره اینکه چطور این مدت بیشتر اوقات به خودم می گفتم:"می گذره. این هم می گذره". و به خودم آمدم و دیدم ماه ها گذشته و من هنوز می گویم: "می گذره ..."  

لحظاتی را که هیچوقت بر نمی گردند، روزهایی که هیچوقت تکرار نمی شوند، لحظه هایی که می توان شاد بود، خندید، زندگی کرد، و من فقط دارم می گذرانمشان؛ در بدترین حالت با کرختی و سنگینی و اندوه و انتظار، و در بهترین حالت با بی تفاوتی و خنده های بی روح ...

دقیقاً توی همان لحظه بود که تصمیم گرفتم دیگر نمی خواهم روزها را فقط بگذرانم. می خواهم مانند سابق خوب بگذرند، با امید، هدفی در پس این گذشتن باشد، که وقتی می خندم دوباره از ته دل باشد، که لحظات تنهایی ام دوباره لذتبخش باشند و با هم بودنهایمان آرام، نه برای فرار از فکر و خیال.

انگار که منتظر این تصمیم بوده باشم، رخوت انگار از لحظه هایم رفت. درها را به روی گذشته بستم. پرده ها را کنار زدم تا دوباره نور به اتاق بتابد. . . و دوباره با لبخند توی آسمان دنبال ماه گشتم.


 

|+| نوشته شده توسط میریام در بیست و یکم شهریور 1388  |
 این "گذشتن" ها


خوبم. می خندم. سرحالم. دوباره وقتی تو خیابان راه می روم لبخند می زنم و آهنگ گوش می کنم.

بعد یک مرتبه آسمان خاکستری می شود. سرد. انگار بار سنگینی روی سینه ام می نشیند و نفس کشیدن سخت می شود برایم...

می دانم این روزها هم می گذرد و خاطره کمرنگی بیشتر باقی نمی ماند. اما واقعاً طی این "گذشتن" ها چقدر از خودمان را از دست می دهیم؟ چه زخمهایی برمی داریم که گرچه خوب می شوند، اما جایشان هیچوقت از بین نمی رود؟ اعتمادهایی راا که خدشه دار می شوند چه خواهیم کرد؟ به خودمان، به دیگران، به خدا...



|+| نوشته شده توسط میریام در چهاردهم شهریور 1388  |
 
 
بالا